پیرمرد وقتی دکمه های کتش رو بست آهی از اعماق وجودش کشید و با پوزخند
در حالیکه سعی می کرد صداش نلرزه گفت:
- تا چند وقت پیش بستن قرارداد های ملیاردی کارم بود...
حالا تنها کارم اینه برم تا سر کوچه و نون بگیرم...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 16:16 توسط لاله
|