یادته؟
یادمه یه سرزمین داشتم بیرون اینجا... اصلا بیرون همه جا... مال خود خودم..
یه دشت وسیع داشت پر از سبزی... بی نهایت دشت همه سبز
تو اون دشت وسیع من یه خونه داشتم با سقف شیشه ای یادته؟
وقتی می خوابیدم ماه و تمام ستاره ها کنارم بودن... ماه کامل... ماه نزدیک...
یه درخت بزرگم داشتم که از اون بالا پیدا بود... درخت بزرگ و دانا و زیبا...
من چقدر دانا میشدم...
حالا شدیم دو نفر :)
حالا تو سکوت ساعت ها به درخت و آسمون و ماه خیره می مونیم..و من به ماه خودم :)
حالا ماهم آواز می خونه... منم حظ می کنم
حالا ماهم رو دیوارای خونه نقش میزنه... نقش... نقش
منم شاعر شدم و شعر میگم... حالا ماهم لبخند میزنه...
منم نقش بزنم؟
نقش درخت...
فقط درخت...
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر ۱۳۸۷ ساعت 18:3 توسط لاله
|