............
.....
.......................
.............
................................................
.....................
...
.
.
.
گــر مــن ز می مغانه مـستم هستم
گر کافر و گبر و بت پرستم هستم
هر طایفه ای بمن گــمـانی دارد
من زان خودم چنان که هستم هستم
من زان خودم چنان که هستم هستم
من زان خودم چنان که هستم هستم
من زان خودم چنان که هستم هستم.........

 

 

واسه خاطر تو

 

  

 می دونی...
تنها اتفاقی که بعد از ابراز علاقه ی خودخواهانت افتاد چی بود؟...
اینکه من فهمیدم چه آدم خوشبختی هستم که با وجود نداشتن هیچ قابلیت خاصی( خودم می دونم )، و با وجود اینکه از هر لحاظ یه آدم کاملا معمولی هستم( اینم خودم می دونم و هیچ وقت نخواستم خلافش رو ثابت کنم ) و در کنارش نه اخلاق درستی دارم و نه هیچ چیز دیگه ای.... و به قول خودت به تمام معنی گه هستم ( اینو با غلظت بخون)... باز این شانس رو دارم که کسی مثل تو به من افتخار داده و دوستم داره!
...
دوستم داره ؟!!!
...
دوستم داری؟


عجیبه!
فکر می کردم تعریف دوست داشته شدن فرق می کنه
با اینی که من تو زندگیم دارم به هر نحوی لمس می کنم....
عجیب نیست؟
حس لزج و کثیفی به خودم دارم...

 

 

 

 

 

* خواب حسین علیزاده رو دیدم!
   اون تیکه سفالم هست شبیه مهریه که وسطش سوراخه...
   یه سوراخ بزرگ..
   که خیلی دوسش دارم..
   اونو می خواست... خب بهش دادم.
   همین!
   خوابم تموم شد :)

 

 

 

 

 

          

 

 

 

هنوز دلش مرگ می خواد...
بزرگ ترین تفریحش هنوز فکر به اونه...
ولی دیگه براش فرق نمی کنه کجا، یاچطور...
فقط می خواد بره...
بره...
...


مثل تو...

.

.

.

 

 

 

 

 

 

 

 

  با یه ذهن خسته ی کبره بسته* چیکار باید کرد؟ 

 

 

 

 

 

* نمردم و شاعرم شدم بالاخره!