سورئالیست

 

 

پس وقتی به "توما" گفتند که مسیح را دیده‌اند،جواب داد:" من که باور نمی‌کنم.تا خودم زخمِ میخ‌های صلیب را در دست‌های او نبینم و انگشتانم را در آن‌ها فرو نگذارم و به پهلوی زخمی‌اش دست نزنم،باور نمی‌کنم که او زنده شده است". انجیل یوحنا20 :25

 

بدو بدو خودم را به خانه می‌رسانم.می‌چپم توی حمام. شیر را تا آخر باز می‌کنم و می‌روم زیر دوش. آب کم‌کم توی لباس‌ها نفوذ می‌کند.این را می‌شود از سنگینی لباس‌ها‌ حس کرد.همان‌جا زیر دوش می‌نشینم.یک جایی در عمق وجودم سرمای کفِ حمام با حرارتِ آب داغ به هم می‌رسند. چگالی وجودم به صفر نزدیک می‌شود.مچاله می‌شوم...

نوار باریکی از آبِ سیاه توی چاه می‌رود.

 

و این جهان پر است

از صدای حرکت پاهای مردمی که

همچنان که تو را می‌بوسند

در ذهن خود طنابِ دارِ تو را می‌بافند. فروغ فرخزاد

 

سهم هر دست هفت شیارِ عمودی‌ست،شیارهایی به فاصله‌ و عمق مساوی؛نمی‌خواهد فرصت زیادی برای عوض کردن تصمیمش باقی بگذارد.مدادتراش را برمی‌دارد و آرام‌تر از همیشه نوکِ مدادش را تیز می‌کند.بالای صفحه می‌نویسد:

به نام خداوندِ رحمان و رحیم.

 

به زحمت روی پا می‌ایستم.حمام را بخاری سیاه و غلیظ فرا گرفته.لباس‌ها را به هر جان کندنی شده از تن می‌کنم.دست به دیوار کورمال کورمال به دنبال به راهی می‌گردم تا از این قفس به‌خود‌ تنیده‌ و تمامِ این کینه‌های ناپاک جدا شوم.همان‌طور دور خودم می‌چرخم.

 

 

فوران آن قرمزِ  قشنگ روی کاغذها مجال نوشتن نمی‌دهد.اما همچنان ادامه می‌دهد:

...آری وجودم بر روی کاغذ می‌چکد و خاکِ خشک و تشنه‌ی وجودت را سیراب می‌کند.هرچند دیگر فصل رویاهای آبی‌مان سر آمده است و من ناگزیرم از یادت پربگیرم،اما..

 

مهم این نیست که ما کجا خدا را می‌پرستیم بلکه مهم این است که چگونه او را پرستش می‌کنیم؟ آیا خدا را آن‌گونه که واقعا هست پرستش می‌کنیم؟ انجیل یوحنا 4 : 22-24

 

 

چشم‌هایی که سیاه و تاریک می‌روند. من که هنوز به دنبال دری هستم برای رهایی. نوارِ باریکِ سیاهی که دیگر جریان ندارد. قرمزی که  روی میز و میان کاغذها ریشه می‌دواند و به سرعت پخش می‌شود. و آخرین خطِ از نوشته‌ی یک آدمِ خیلی معمولی: و من دوباره اشتباه کردم.

.....

 

یک نفر دارد روی شیشه‌ی بخار گرفته‌ی حمام؛ نقش خدا را نقاشی می‌کند.