*

می گم: " حالا منم و تو... اونم تو اتاق من.. هیچکی ام نیست که مزاحم بشه ". با دلواپسی میگه: " اگه کسی اومد من چیکار کنم؟ " می خندم. با شیطنت  میگم: " مممم.... تو کمد قایمت می کنم! " یه نگاه به کمد میکنه و سرش رو با تایید تکون میده. میاد می شینه رو تخت. ذوق دارم. باهاش حرف می زنم، خرت و پرتهامو نشونش میدم. نقاشی هامو میارم، واسش کتاب می خونم.. ولی حواسش نیست دلش به کمده. زیر زیرکی نگاش می کنه... یه دفعه بلند میشه میگه صدا اومد و می پره تو کمد! میدوم دم در.. خبری نیست. ساکته. هیچ کس نیست. بر می گردم، در کمد رو بسته... الان تمام لباسام بوی اونو گرفته... حالا با هر نفسش بوی من تا ته مغزش رفته... لبخندش رو حس می کنم..
می شینم لبه تخت به کمد نگاه می کنم.

 

 

مهر شد
کار و زندگی فشرده شروع شد
خوشحالم :)