لابد لاله جایی این دور و برهاست. در خاطرات روز و سالهای گذشته پرسه می زند.
حالا در این روزها. شبها درست و حسابی نمی خوابد. صبحهای زود خمار خواب بیدار می شود و در افکارش پرسه می زند. فکر چیزهای بی معنی جشن.. سفره عقد.. لباس عروس.. آینه و شمعدان..جواهرات.. مهمانها...... یاد اینکه نمی خواست هیچوقت گرفتار اینها شود بیشتر گیجش می کند. آدرسهای جدید را می نویسد یکی یکی خط می زند. به جای راهپیمایی های دل چسب دو نفره و خلوت کردنهای شیطنت آمیز کارش شده پرسه زدن در بازاروخیابان های شلوغ برای چیزهای بی معنی. کیفش پر شده از کارتهای جواهر فروشی و...
بد اخلاق شده. بد خلق. نگران. نگرانیش داماد آینده را دلگیر و نگران کرده. از همه بدتر اظهار نظرهای ریز و درشت است از جوان 20 ساله تا پیر 60 ساله در باب آیین همسر داری!
دلم یار قدیم را می خواهد یار و همسفر هشت ساله نه داماد آینده... او هم لاله را می خواهد گل بی خارش نه دختری با زبان چون تیغ.
دلم در خاطرات قدیم پرسه می زند. دلم برای خودمان تنگ شده. خانه ام با سقف شیشه ای یادت هست؟
گرفتار شده ام.