همانجا:
تا جا دارد کنارِ همان درخت عق میزند.
چند قدم آنطرفتر:
در حالی که دستش را به درختِ کنار خیابان گرفته چکمههایش را دوباره به پا میکند.
چند قدم مانده:
چکمههای نهچندان بلندش را از پا در میآورد و با پاهای برهنه از مقابلِ مامورانِ گشت ارشاد که با چشمهای متعجب نگاهش میکنند عبور میکند.
جا مانده ام...
در سیاهی چشمانِ شوخ چشم ِ چشم مهربانِ غمگینی
که چشمانش حرف از رنگ و نقش و نقاشی دارد...
چه جای شیرینی...
چه جای شیرینی...
جا مانده ام...
جا... مانده ام...
چه جای...
چه جای...
جا...
.
.
.
دلم برای خودم تنگ شد.