تبليغاتX
بیرون افتاده
بیرون افتاده
جمعه بیست و پنجم آبان 1386
کنجکاوی نکن!
 

 

می نویسم چون نمی خوام از یادم بره.. هر چند فکر نمی کنم این اتفاق هیچ وقت از یادم بره.

توضیح نمیدم... چی بگم؟ به کی بگم؟ به کی می تونم بگم؟ فقط باید به یاد خودم بمونه. هر از گاهی.. هر روز شاید.. هر لحظه. باید باشه...

هر چند فکر نمی کنم این اتفاق هیچ وقت از یادم بره.. می نویسم چون نمی خوام از یادم بره.

یهو نگاه می کنی می بینی کل برنامه زندگیت به هم ریخته.. اصلا همه چیز به هم ریخته.. خراب شده..چی شد؟ چرا؟  " تا کجا من اومدم؟ چه جوری برگردم؟ چه درازه سایه ام.. چه کبوده پاهام.. یه چیزی دستم بود،کجا از دستم رفت..."  به چه بهایی دارم بزرگ می شم؟ دارم پوست می ندازم؟ چی رو قراره بدست بیارم؟ اصلا چیزی بدست میارم جز یاد آوری دائم این دو هفته جهنمی.. هر روز.. هر لحظه...جواب خودم و چی باید بدم؟ دو هفته ی جهنمی، انگار تو یه کابوس هولناک بودم که هرچی دست و پا میزدم بیدار نمی شدم.. حالا رسیدم به کرختی و ماتیه بعدش.. کی تموم می شه؟ تموم می شه؟

باید برسم به تهش.. باید...

...

موهام رو از ته زدم... سبک شدم.. سبک می شم... احساس می کنم همه احساس های بد و نکبتم تو موهامه... ساده ترین و بی خطر ترین راه برای تخلیه روانی من.. سبک خواهم شد..

 

 

+ 12:36