
انقدر خسته ام که ارواح رو از گوشه چشمم می بینم.
چشام میره.. ارواحی دیگه در کار نیست، فقط و فقط صداشه.. صدای پیانو که میره تو رگام.. تو نفسم..
.. اتاقِ آبی پیدا میشه..
با کتابخو نه اش..
با آینه های قدیش..
با دف..
با نی هاش..
با تابلوی الا الله ش..
...
پیانو تو اتاق آبیه...
من؟
روی تختم... دراز... آرام...
تو؟
نیستی.
...
من مُردم.
...
اتاقِ آبی... پیانو... منِ مرده... بوی عود...
تو نیستی...
من مُردم...
من مُردم...
.
.
.
چه کابوس آرامی!
دوست بودن یه مرحلهست
دوست داشتن یه مرحله دیگهست
خیلی دوست داشتن یه مرحله دیگهست
عاشق بودن یه مرحله دیگهست
عاشق بودن و دوست داشتن یه مرحله دیگهست
عاشق بودن و دوست داشتن و دوست بودنم همینطور٬ یه مرحله دیگهست.
ولی پرستیدن٬ یه مرحلهی خیلی دیگهایه
از اون مرحلهها که رسیدن بهش خیلی سخته. خیلی باید امتیاز جمع کنی٬ خیلی بازی کنی٬ خیلی ببازی٬ خیلی زخمی بشی٬ خیلی زخمی کنی.
دیدن یه نفر برای دوست داشتنش٬ با دیدنش برای عاشق شدن فرق داره٬ همونطوری که دیدنی که لازمه برای پرستیدنش خیلی با دیدنی که برای عاشق شدنه فرق داده.
دیدن سختیه.
بازیه سختیه٬
خیلیا دووم نمیارن. یه جایی اون وسطا، بازی رو ول میکنن.
درکت نمیکنن.
بازی واسه آدمایی که با هیچی غیر از مرحلهی آخر ارضا نمیشن خیلی سخته.
اون لحظهای که مطمئن میشی٬ به اطمینان میرسی که میتونی بپرستی٬ به دیدن لازم واسه پرستیدن یه نفر رسیدی٬ خیلی لحظهی ترسناکیه. لحظهی پر رنگیه.
و اگه طرفت بازی رو ترک کرده باشه٬ لحظهی خیلی تلخیه.
خیلی.