تبليغاتX
بیرون افتاده
بیرون افتاده
سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385
 

 

 

                        

 

 

انقدر خسته ام که ارواح رو از گوشه چشمم می بینم.
چشام میره.. ارواحی دیگه در کار نیست، فقط و فقط صداشه.. صدای پیانو که میره
تو رگام.. تو نفسم..
.. اتاقِ آبی پیدا میشه..
با کتابخو نه اش..
با آینه های قدیش..
با دف..
با نی هاش..
با تابلوی الا الله ش..
...
پیانو تو اتاق آبیه...
من؟
روی تختم... دراز... آرام...
تو؟
نیستی.
...
من مُردم.
...
اتاقِ آبی... پیانو... منِ مرده... بوی عود...
تو نیستی...
من مُردم...
من مُردم...
.
.
.
چه کابوس آرامی!

 

 

 

 

 

+ 23:18
دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385
 

 

دیوونه

 

دوست بودن یه مرحله‌ست
دوست داشتن یه مرحله دیگه‌ست
خیلی دوست داشتن یه مرحله دیگه‌ست
عاشق بودن یه مرحله دیگه‌ست
عاشق بودن و دوست داشتن یه مرحله دیگه‌ست
عاشق بودن و دوست داشتن و دوست بودنم همین‌طور٬ یه مرحله دیگه‌ست.
ولی پرستیدن٬ یه مرحله‌ی خیلی دیگه‌ایه
از اون مرحله‌ها که رسیدن بهش خیلی سخته. خیلی باید امتیاز جمع کنی٬ خیلی بازی کنی٬ خیلی ببازی٬ خیلی زخمی بشی٬ خیلی زخمی کنی.
دیدن یه نفر برای دوست داشتنش٬ با دیدنش برای عاشق شدن فرق داره٬ همون‌طوری که دیدنی که لازمه برای پرستیدنش خیلی با دیدنی که برای عاشق شدنه فرق داده.
دیدن سختیه.
بازیه سختیه٬
خیلیا دووم نمیارن. یه جایی اون وسطا، بازی رو ول میکنن.
درکت نمیکنن.
بازی واسه آدمایی که با هیچی غیر از مرحله‌ی آخر ارضا نمیشن خیلی سخته.
اون لحظه‌ای که مطمئن میشی٬ به اطمینان میرسی که میتونی بپرستی٬ به دیدن لازم واسه پرستیدن یه نفر رسیدی٬ خیلی لحظه‌ی ترسناکیه. لحظه‌ی پر رنگیه.
و اگه طرفت بازی رو ترک کرده باشه٬ لحظه‌ی خیلی تلخیه.
خیلی.



 

+ 21:45
سه شنبه یازدهم مهر 1385
 

 

 

حوصلمو ندارم...

 

 

 

 

 

+ 21:48
شنبه یکم مهر 1385
 

 

* مهر شد... بازی شروع شد!

 

 

 

 

 

+ 20:4