تبليغاتX
بیرون افتاده
بیرون افتاده
یکشنبه هجدهم تیر 1385
 

 

 

                 

 

............
.....
.......................
.............
................................................
.....................
...
.
.
.
گــر مــن ز می مغانه مـستم هستم
گر کافر و گبر و بت پرستم هستم
هر طایفه ای بمن گــمـانی دارد
من زان خودم چنان که هستم هستم
من زان خودم چنان که هستم هستم
من زان خودم چنان که هستم هستم
من زان خودم چنان که هستم هستم.........

 

 

+ 22:41
شنبه هفدهم تیر 1385
واسه خاطر تو
 

  

 می دونی...
تنها اتفاقی که بعد از ابراز علاقه ی خودخواهانت افتاد چی بود؟...
اینکه من فهمیدم چه آدم خوشبختی هستم که با وجود نداشتن هیچ قابلیت خاصی( خودم می دونم )، و با وجود اینکه از هر لحاظ یه آدم کاملا معمولی هستم( اینم خودم می دونم و هیچ وقت نخواستم خلافش رو ثابت کنم ) و در کنارش نه اخلاق درستی دارم و نه هیچ چیز دیگه ای.... و به قول خودت به تمام معنی گه هستم ( اینو با غلظت بخون)... باز این شانس رو دارم که کسی مثل تو به من افتخار داده و دوستم داره!
...
دوستم داره ؟!!!
...
دوستم داری؟


عجیبه!
فکر می کردم تعریف دوست داشته شدن فرق می کنه
با اینی که من تو زندگیم دارم به هر نحوی لمس می کنم....
عجیب نیست؟
حس لزج و کثیفی به خودم دارم...

 

 

 

+ 17:6
چهارشنبه چهاردهم تیر 1385
 

 

* خواب حسین علیزاده رو دیدم!
   اون تیکه سفالم هست شبیه مهریه که وسطش سوراخه...
   یه سوراخ بزرگ..
   که خیلی دوسش دارم..
   اونو می خواست... خب بهش دادم.
   همین!
   خوابم تموم شد :)

 

 

 

+ 14:10
جمعه نهم تیر 1385
 

 

          

 

 

 

هنوز دلش مرگ می خواد...
بزرگ ترین تفریحش هنوز فکر به اونه...
ولی دیگه براش فرق نمی کنه کجا، یاچطور...
فقط می خواد بره...
بره...
...


مثل تو...

.

.

.

 

 

 

 

 

+ 12:18
چهارشنبه هفتم تیر 1385
 

 

 

  با یه ذهن خسته ی کبره بسته* چیکار باید کرد؟ 

 

 

 

 

 

* نمردم و شاعرم شدم بالاخره!

 

 

+ 17:48