اینکه تو انقدر سگ باشی که به همه چیز و همه کس بپری اصلا چیز خوشایندی نیست...
اینکه تو انقدر تلخ باشی که نشه دو کلمه باهات حرف زد یا نتونی مثل سابق سر به سر همه بذاری یا دلقک بازی در بیاری یا دیگه توان این رو نداشته باشی که خودت رو بزنی به بی خیالی اصلا چیز خوشایندی نیست...
اینکه انقدر ذهنت خسته باشه که حوصله بحث کردن با هیچ کس رو نداشته باشی و حتی تو حرفهای روزمره هم کم بیاری و دوباره اون سکوت مرگ آور رو تجربه کنی اصلا چیز خوشایندی نیست...
اینکه باعث ناراحتی کسی بشی اصلا چیز خوشایندی نیست...
چرا هیچی سر جاش نیست؟...
دلم می خواست وسیع باشم... یادته؟
دلم می خواست اونقدر بزرگ باشم که هیچ چیزی اذیتم نکنه... یادته؟
چرا هیچی سر جاش نیست؟...
تلخم... تلخ

آن روز ها رفتنند
آن روز های خوب
آن روز های سالم سر شار
آن کوچه های گیج از عطر اقاقی
آن روز های جذبه و حیرت
آن روز های خواب و بیداری
...
آن روز ها رفتند
سقف شیشه ای من رو یادته؟
حالا یه شب مهتابی رو تصور کن با قرص ماه کامل
ماه بزرگ
انگار روی زمینه هنوز...
انگار دستت رو که دراز کنی می تونی بگیریش
کامل
گرد
بالای سرت...
و تو می تونی همین طور زل بزنی بهش
تا خوابت ببره...
چه ماه ساکتی...
چه ماه دانایی...
نور
مهربان
...
چقدر من بزرگ می شم!

تو سرم یه ماهی رها شده
هی وول می خوره
وول می خوره
وول می خوره
ماهیه هیچ وقت خسته نمی شه
من خسته شدم
ماهیه ولی هیچ وقت خسته نمی شه...