تبليغاتX
بیرون افتاده
بیرون افتاده
جمعه سی ام دی 1384
رو سقفم بارون بیاد
 

 

 

من یه خونه می خوام،که بیرون اینجا باشه
بیرون این دنیا
بیرون از همه جا
فقط خودم باشم و خودم بی هیچ دل مشغولی و دغدغه
یه خونه داشته باشم
با یه سقف شیشه ای
با یه آسمون به وسعت و زیبایی آسمون کویر
پر از ستاره
وسیع...
صبح ها بتونم طلوع خورشید رو ببینم
شبها سعی کنم از کنار ستاره ها عمق آسمون رو حدس بزنم
انقدر به آسمون زل بزنم تا خوابم ببره
فقط خودم باشم و خودم
بی هیچ وابستگی
بی هیچ فکر اضافی
بی هیچ آدم اضافی...

بعد رو سقفم بارون بیاد
از اون بارونای ریزِ خوش آهنگ
با بوی خاک بارون خوردِ دنبالش
با باد و یک عالم برگ پاییزی...

...

چقدر من بزرگ می شم...

 

 

 

 

+ 18:20
شنبه بیست و چهارم دی 1384
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ 23:16
دوشنبه نوزدهم دی 1384
 

 

سقوط...

سقوط...

سقوط...

 

بهشت هنوز جا واسه شهدای ما داره؟

 

 

 

+ 13:54
جمعه شانزدهم دی 1384
 

 

یه پسر دوازده ساله مُرد
مهم نیست که کی بود یا چه نسبتی داشت...
مهم اینه که دیگه نیست...
صدای ضجه خانواده اش میومد...
این صدا و زمان رو تجربه کردم...
وقتی داغ دیده ها زار میزنن...
اینکه این اتفاق رو نمی تونن باور کنن...
اینکه حاضر هستن هر کاری بکنن تا زمان به عقب برگرده...
یا یه معجزه بشه...
یا انقدر خودشون رو می زنن که شاید از این کابوس لعنتی بیدار بشن
به زمین و زمان ناسزا میگن
و منظور خداشون رو از این کار درک نمی کنن...
...
یه پسر بچه دوازده ساله مُرد
علیرغم به درد و دیوار زدن خانوادش...
علیرغم نذر و نیاز های مادر بزرگش...
و علیرغم همه جون کندنایی که واسه موندنش انجام شد...

دیگه نیست
حالا هر قدر پدر و خواهرش زار بزنن
هر قدر مادر بزرگش با ناخناش زمین رو چنگ بزنه و به خودش ناسزا بگه
هر قدر اطرافیان احساس تهی بودن بکنن و به نوعی خودشون رو مقصر بدونن
دیگه اون بر نمی گرده
مثل خاله جون...
مثل ماه دخت...
...

حقیقت اینه که اونا دیگه وصل نیستن
دیگه اینجا نیستن

 

 

هر چقدر هم بخوای با قضیه مرگ کنار بیای
باز تو این لحظه
احساس میکنی ته دلت یه حفره بزرگ درست شده که وجودش آزارت میده...
...

 


 

+ 23:47
جمعه نهم دی 1384
 

 

دیوونه

 

هر آدمی یه قدی بزرگه
یه قد خاصی که بیشتر ازون نمی‌تونه کش بیاد و بزرگ‌تر بشه
آدما وقتی همدیگه رو دوست دارن،‌همو محدود می‌کنن،‌ می‌گیرنش تو چنگشون، ‌برای خودشون،‌ همه‌ت رو می‌خوان،‌ همه‌ی همه‌ت، ‌عین سایه میافتن روی همه‌ت و تاریکت می‌کنن،‌ که یهویی نبیندت یکی دیگه و بخوادت تو رو برای خودش
هر آدمی یه قدی بزرگه، ‌به اندازه‌ی خودشم فقط می‌تونه سایه بندازه، ‌نور مستقیم می‌تابه با یه زاویه‌ی مشخص، ‌اندازه‌ی سایه عوض نمیشه هیچوقت پس
من اگه از تو بزرگتر باشم، ‌سایه‌ی تو همه‌ی منو نمی‌تونه بپوشونه،‌ یه گوشه‌هاییم توی نوره،‌ که می‌بینه و دیده میشه، ‌که دلش یه سایه می‌خواد که بیاد روشو بپوشونه و تاریک کنه
من از تو بزرگترم،‌ دوست داشتنت قد همه‌ی من نیست، ‌من قد همه‌م دوست داشتن می‌خوام، ‌من برای همه‌م سایه می‌خوام،‌ تو یا باید اونقدر بزرگ باشی که سایه‌ی همه‌م بشی، ‌یا اگه نیستی باید چنگتو باز کنی که سایه‌های جدیدم بیاد بعضی وقتا کنارم، که نسوزم زیر آفتاب
تو بدجنسی،‌ نمی‌ذاری سایه‌ی جدید بیارم،‌ چنگتو بستی؛ من دلم دوست داشتن زیاد می‌خواد، ‌قد همه‌م،‌ من غمگین میشم، من تنهامه
تو طولانی میشی،‌ تو خوشحالی
بازی اینه، ‌بازی برای من قشنگ نیست،‌ می‌خوام فرار کنم ازش، برم یه جای دور
دوستت داشتم...
...
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
+ 19:55